تبليغاتX
برخورد کوتاه

برخورد کوتاه

نوشتن در تاریکی

سلام

من در وبلاگ دوستان خوبم نقد هایی موافق و مخالف در مورد کار اقای یعقوبی دیدم و دلم نیومد در اینجا خودم چیزی ننویسم البته در وبلاگ ( جزیره در کهکشان و بدون پاک نویس )   کمی از نظراتم و گفتم اما اینجا دوستدارم  بیشتر به کار از نظر خودم بپردازم که یه نظر شخصی است

کار به گونه ای شروع میشه که ببیننده احساس رئال بودن کارو حس میکنه اما از لحظه ورود اقای سرابی گویا این تفکر قیچی میشه که من بیشتر مشکل کار را این قسمت می دونم شاید بگید سانسور باعث شده این حالت به کار داده بشه اما ایا این عذر بدتر از گناه نیست ما نباید به فکر تماشاگری باشیم که هیچ پیش فرضی در مورد مشکلات کار نداره و میاد کارو میبینه و بعد از امدن اقای سرابی ما با یه پارچ اب خنک اونو از کار دور می کنیم و تا اخر کار این روشو ادامه میدیم و در اخر همین قسمتهای سانسوری را بهش شکل می دیم و شخصیت بازرس و از تمرین علی سرابی خارج  می کنیم  و اون پایان بندی رو به کار میدیم ایا این تناقض نداره با سیر کار  ، کاش کار رئال ادامه پیدا می کرد.با بعضی از بازیها هم مشکل دارم که جلوتر اشاره می کنم .

اما یه چیز دیگه  که من و اذیت می کرد نوشته هایی بود که دیالوگ ها را بیان می کرد که ایده جالبی نبود  شاید برای پر کردن صحنه بیشتر بدرد می خورد .

حال یه سوال از خودم دارم چرا کارو دوست دارم : من کارو دوست دارم چون از موضوع خوشم اومده البته شاید هرکی این روزها روی این موضوع ها دست بگذاره برد کنه اما کارهای دیگه ام با این موضوع دیدم که مفت نمی ارزه اما  اقای یعقوبی فرق داره  زیرا خوب می نویسه و من نوشته هاشو دوست دارم مثل کار یه دقیقه سکوت که خیلی دوستش داشتم و دارم  . این کار هم قوتش متنش است که خوب پخته شده اما در اجرا سوخته متاسفانه .

از بازیها در قسمت المان کار راضیم به نظرم حس ها خوب در اومده بود و باور پذیر .بازی ها در کل یه دست نیست جاهایی قوی و جاهای نه و این سینوسی بودن به کارم لطمه زده.

پایان بندی کارو دوست دارم البته همونجور که گفتم اگه سیر کارو در نظر نگیریم و فقط به عنوان پایان کار  نگاه کنیم

(شاید دلایل دوست داشتنم قوی نبود اما دله و خوشش اومده.)

در اخر اگه اینهایی که گفتم ایراد بود دلیل رو نباید پایه سانسور گذاشت چون کار دیگه در کارنامه  اقای یعقوبی چه خوب و چه بعد ثبت شده و امیدوارم در کارهای بعدی بهتر باشند مخصوصا در  اجرا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 21:34  توسط پوریا  | 

ستاره خاموش...

سلام

گاهی به اسمان نگاه می کنی به دنبال ستاره ای می گردی که سال های کودکی نشون کردی اما هرچه می گردی نمی یابیش  نمی دونی خاموش شده یا ادرسش عوض شده اما به راحتی از اون ستاره هایی که از اون دور مثل هم هستند یکی دیگه انتخاب می کنی با اینکه می دونی اون قبلی نیست اما بازم راضی هستی . حال شده ، اندر احوال ما  ،اینجا ستاره ها خاموش شدن یا ادرسشون عوض شده ولی حیف که یه فرقه بزرگ با اون بالا داره که نمی شه دیگه مثل اونا رو پیدا کرد و جایگزین کرد و دل خوش کنیم که این همون است ، ای کاش باز می شد خودمونو گول بزنیم  ای کاش.

باز به اسمون نگاه می کنم ماه و می بینم میگم به سمتش می رم و پرواز می کنم بهش می رسم اینگار از اون دور قشنگتر بود حالا که بهش رسیدم دلم  و زده می خوام برم پیش خورشید که داغ و جذابه اما ترس از گرماش منو می ترسونه اما به خودم می گم میرم سمتش . تو گرمای خورشیدمردن حال دیگر دارد نباید ایستاد شاید خورشیدم خاموش شه و بمونه حسرتش تو دلم پس من رفتم هر چی بادا باد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 21:9  توسط پوریا  | 

چند خط

سلام

امروز در مکانی بودم که یه کودک سه و نیم ساله( سنش و مادرش بهم گفت) در حال نقاشی با چه  ذوقی بود. اینقدر در حال خود غرق شده بود  که متوجه هیچ چیز نبود ، او نقاشی را می کشید  با این مداد رنگیها رنگ  می کرد و از همه رنگها استفاده کرد   با چه دقتی کار می کرد با چه عشقی و لبخندی نه ظاهری بلکه از روی اخلاص . کارش تمام شد امد سمت من و نقاشیش را نشان داد در نگاه من جز چند خط رنگارنگ چیزدیگری نبود ومن با اینکه از دنیای اون دور بودم با ذوقه ظاهری گفتم چه زیباست و گفتم حالا اینها چی هستند و او شروع کرد به معرفی ، گویا چیز دیگری می دید و من فقط ظاهر .او با خوشحالی یه خط و را می گفت شیر و یه خط دریا یه خط ... ای که چه کودکه شیرینی بود و جالبتر  نقاشیو رو با چه خوشحالی  به دیوار چسباند بدون اینکه فکر کنه دیگران چی فکر می خوان بکنند اون کار خودشو می کرد کاش منم راه می داد به دنیای زیبای خودش، با اینکه می دونم یه روز منم تو اون دنیا بودم اما فراموشش کردم  فراموشه فراموش .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 22:16  توسط پوریا  | 

گاهی ...

گاهی فکر می کنی خیلی تنهایی. گاهی  فکر می کنی خیلی ها رو داری که وقتی تنهایی باهاشون درد ودل کنی ، گاهی فکر می کنی میتونی رو کسی حساب کنی اما در جایی که انتظار داری کمک کنه ازت دور می شه ، گاهی فکر می کنی بین تو دوستت فاصله نیست اما وقتی فکر می کنی می بینی یه دنیا فاصله است ، گاهی  بدون اینکه تو بدونی و از خودت دفاع کنی برات حکم صادر می کنن  ، گاهی به کسایی بر می خوری که بدونه اینکه باهاشون هم صحبت بشی ازت متنفر می شن ازت غول دو سر می سازن ولی تو باید حق بهشون بدی بدون اینکه بدونی چرا ، گاهی فکر می کنی نمیشناسی  اونی که چند سال باهاش بودی رو ، گاهی اونی که یه جاهایی ازش انتظار داری ، اما میبینی به فکر خودشه البته درستشم همینه تو این روزگار همه به فکر خودن ......

ای وای اینقدر تو این فکرهای بی خود غرق شدم که از خودم دور موندم اینقدر عده ای را الکی بزرگ کردم که خودم دیگه ازشون ترسیدم وای بر من که تا این لحظه در نا کجا اباد به دنبال خوشبختی بودم یه بار دیگه باید درس تنها بودن رو برای خودم مرور کنم گویا یادم رفته.

 شعر ازاستاد شفیعی کدکنی   :

به جستجوی بهشتی ، فراتر از تقدیر ،

کشید به جان دوزخ ره میان بر ما

چه خواستیم و چه رو کرد نقشبند قضا

که خود نبود ( در ایینه تصور ما ).

میان لحظه خون خوردن و خموشی ها

چو ابر بحر به دوشی ز گریه بی تابم

و خشم می گذرد، تند و انفجار امیز

به سان صاعقه از برقگیر اعصابم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 22:38  توسط پوریا  | 

جان مریم.....

سلام

ساعت 6.45 صبح یک شنبه طبق روال از خواب پاشدم و رادیو رو روشن کردم  روی شبکه پیام وقت اخبار بود گونده شروع کرد به گفتن از دست دادن چهره ماندگار محمد نوری اصلا باورم نشد اخه دیشب تو اخبار گفت دعا کنید منم دعا کردم اما گویا وقت سفرش رسیده بود گویا باید می رفت و دعای ما کار ساز نبود.  تو اون لحظه یاد اهنگهایی ازش افتادم که همیشه گوش میدم و لذت می برم شاید یکی ش ( جان مریم سری بالا کن.....) یا ... وای چه بد از دست دادن استادی که تا چند وقت پیش در تدارک کنسرت بود اما الان .. البته مرگ حقه به قول کسی که می گفت تنها عدالتی که تو جهان برایه همه یکسان مرگه . استاد نوری انقدر در این زندگیی کارهای بزرگ  کرده که همیشه تو قلب من زنده بمونه الان که دارم این مطلب و می نویسم مراسم خاکسپاری شروع شده دیگه استاد رفت ویادش ماند  روحش شاد . زندگی نامه استاد

 http://fa.wikipedia.org

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 10:52  توسط پوریا  | 

موفقیت

سلام

چند وقتی دارم به این فکر می کنم ادمای موفق چه کسایی هستند ؟ اونایی که ما فکر می کنیم موفقند یا اونایی که خود فکر می کنند موفقند یا ..... هر چی فکر می کنم کی موفقه هر بار نتیجه ای جالب حاصل می شه اما در کل موفقیت چیه من یه جمله جالب خوندم (راه موفقیت همیشه پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن{ انتونی-رابینز} ) واقعا من از این جمله خوشم اومد  و به نظر من ادمی موفقه که با اعتماد بنفس کامل در مسیری که هدف قرار داده حرکت کنه و کوه ها و .... کنار بزنه  بتازه.

خب کل اینها رو گفتم چون به نظرم هرکس باید در هر لحظه به خود یاداوری کنه هدفش چیه و با دل گرمی حرکت کنه و این مطالبم یه یاداوری برای خود بدانید و با خود هدفتونو مرور کنید و پیش برید.


پیشنهاد موسیقی برخورد کوتاه : دیروز البوم (خسته ام از این کویر) و خریدم به نظرم زیبا بود این البوم همخوانی شیدا مسعود جاهد است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 18:59  توسط پوریا  | 

در امد


تو به من خندیدی
و نمی دانستی
 من به چه دلهره  از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
غضب الوده به من کرد نگاه
 سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز،
سالها هست که در گوش من ارام، ارام
 خش خش گام تو را تکرار کنان
 می دهد ازارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
 که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت                                                                                                                                                 حمید مصدق
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 21:10  توسط پوریا  |